|
|
|
|
|
أَلانَ: نرم كرد « متعدي شده لانَ ، نرم شده»اُولو: صاحبان« مفرد از لفظ خودش ندارد» واوِ آن تلفّظ نمي شود.
بُلْدانٌ مُتَخَلِّفةٌ: كشورهاي عقب مانده تَبَعيّة: وابستگي حاجّة ماسّة: نياز مبرم خِصّيص: وابسته و نزديك «مترادف مُلازم» خُطَي: گام ها «جمع خُطوة» رُخام: سنگ مرمر رَقَّ (يَرِقُّ، رِقّةً): نرم و نازك شد« ضدغَلُظَ،مترادف لانَ» رَمْضاء: گرماي سوزان سَمَّرَ: ميخكوب كرد،به وسيله ميخ كوبيد طائع: فرمانبر غاوونَ: گمراهان دنبال هوا و هوس رونده «جمع غاوى» فَرْع: رشته و شاخه «جمع آن فُروع» قَلْب: عوض كردن، تبديل كردن قَنَتَ (يقنُتُ، قُنوتاً) : اطاعت كرد، فرمان برد « مترادف أطاعَ» مُبَذِّر: اسراف كننده و پراكنده ي مال مُجيد: آورنده چيزهاي نيكو و پسنديده مَسامير: ميخ ها «جمع مِسْمار» مُستَجير: پناهنده مَفروضة: تحميلي مَلَل: خستگي و كسالت مَنَحَ (يمنَحُ، مَنحاً) : بخشيد «مترداف أعطَي و وَهَبَ» هَوان: خواري و ذلّت بُثابُ: پاداش داده مي شود«مجهول يُثيبُ» |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 0:45 توسط پویا پارسا و سام پروین و علی اردکانی
|
|
||
|
|
|
|
|
قالَ السَّجانُ لِلمُجرمِ الّذى كانَ قَد دَخَلَ السِّجْنَ جديداً: « هذا السِّجنُ،سِجْنٌ مثالـىٌّ. نحن نَستَخدِمُ السُّجَناءَ فِى نَفْسِ الشُّغلِ الّذى كانوا مشغولينَ بِهِ قَبلَ دُخولِهِم فِى السِّجْنِ، ماذا كانتَ مِهْنَتُكَ فِى الماضى؟» أجابَ السَّجينُ بِتَبَسُّمٍ: « كُنتُ حارساً جَنبَ مَدْخَلِ بِناءٍ.» زندانبان به جنايتكاري كه به تازگي وارد زندان شده بود گفت: « اين زندان، يك زندان نمونه است. ما زندانيان را در همان شغلي به كار مي گيريم كه قبل از ورودشان به زندان به آن مشغول بودند. شغل تو در گذشته چه بوده؟» زنداني با لبخند جواب داد: « نگهبانِ درِ وروديِ يك ساختمان بودم.» الابتسامةُ الثانيةُ 2المعلِّم: ما هوَ جمعُ « الشَّجَرَة».؟ التلميذ: « الغابة» يا استاذ. ترجمه : معلّم : جمع درخت چه مي شود؟ دانش آموز: جنگل، استاد. الابتسامة الثالثةُ 3قالَ الطَّبيبُ لِلمريض: « يَجِبُ عَلَيكَ أنْ تأكُلَ الفاكِهَةِ بِقِشرِها. لِأنَّ قِشرَ الفاكهة مفيدٌ.» قال المريض: « حَسَناً ، سَأفعَلُ ذلك.» سَألَ الطبيبُ: <و الآن. قُلْ لـﻰ أﻯَّ فاكهـﺔٍ تُحِبُّ ؟> فأجابَ المريض:< الموز و الرَّقّـﻰ.> پزشك به بيمار گفت: < بايد ميوه را با پوستش بخوري. چون پوست ميوه مفيد است.> مريض گفت: <بسيار خوب، اين كار را انجام خواهم داد.> پزشك سؤال كرد: « حالا به من بگو چه ميوه اي دوست داري؟» مريض جواب داد: « موز و هندوانه» الابتسامةُ الرابعةُ 4قالَت الوالدةُ لِطَفلَتِها: « اِذهَبـى إلي ساحةِ المنزل و ﭐنْظُرى هل السَّماءُ صافيةٌ أم غائمةٌ؟ ذَهَبَت الطفلةُ ثُمَّ رَجَعَت و قالَتْ: « آسفة يا والدتى، لِأنَّنـى ما قَدَرْتُ أنْ أنظُرَ إلي السَّماءِ؛ لِأنَّ المَطَرَ كانَ شديداً.» مادر به دختر كوچكش گفت: « به حياط خانه برو و ببين آسمان صاف است يا ابري؟ كودك رفت ، سپس برگشت و گفت: «متأسفم مادر، چون من نتوانستم به آسمان نگاه كنم. آخر باران شديد بود». الابتسامةُ الخامسةُ5تَعِبَت الاُمُّ مِن أعمالِ المنزل. فَذَهَبَتْ إلي غُرفَتِها لِلاستراحة. فَجأةً صاحَ ولدُهُ: «ماما، اُريدُ كَأساً مِنَ الماءِ البارِد.» قالتَ الأمُّ : «أنا تَعِبَةٌ. اِذْهَبْ و ﭐشرَب الماء بِنَفسِكَ.» صاحَ الوَلَدُ مَرَّةً اُخرَي: « اُريدُ الماءَ.» فَقالَت الاُمُّ: « اِشْرَبْ بِنَفْسِك و إلّا أضرِبُكَ.» بَعدَ قليلٍ قال الوَلَد: « ماما، عِندَما جِئتِ لِضَربـى؛ اُحْضُرى كَأساً مِنَ الماءِ البارد.» الترجمة: مادر از كارهاي خانه خسته شد. پس براي استراحت به اتاقش رفت. ناگهان پسرش فرياد زد: «مامان، يك ليوان آب سرد مي خواهم.» مادر گفت:من خسته ام. برو خودت آب بنوش.» پسر بار ديگر فرياد زد: «آب مي خواهم.» مادر گفت: « خودت آب بنوش و گرنه تو را مي زنم.» بعد از مدّت كمي پسر گفت: « مامان، وقتي براي زدنم آمدي، يك ليوان آب سرد هم بياور.» الابتسامةُ السّادسةُ 6قالَ الطِّفلُ لِوالِدِهِ متعجِّباً: « عجباً مِن والِدِ صديقي! » كَمْ هو بخيل!؟ أقامَ الدُّنيا عِندَما اِبتَلَعَ صَديقى درهماً.» الترجمة: كودك با تعجّب به پدرش گفت: از پدر دوستم تعجّب مي كنم. چقدر خسيس است!؟ دنيا را به هم ريخت وقتي دوستم يك سكّه يك درهمي بلعيد.» ا الابتسامةُ السابعةُ 7قالَت الزوجةُ لِلطَّبيب: « زَوجى يَتَكَلَّمُ و هوَ نائمٌ فـى اللَّيل. ماذا أفعَلُ ؟ أجابَ الطَّبيبُ: «أعْطيهِ فُرصةً لِيَتَكَلَّمَ فـىالنَّهار.» الترجمة: زن به پزشك گفت: « همسرم شب در حالي كه خواب است حرف مي زند. چه كار كنم؟ پزشك جواب داد: « به او فرصتي بده تا در روز حرف بزند.» الابتسامةُ الثّامِنةُ 8قالَت الوالِدةُ لِابنهِا: « إذا تَضرِبُ القِطَّةَ؛ سَأضرِبُكَ و إذا تَجُرُّ اُذُنَها؛ أجُرُّ اُذُنَكَ.» فَقالَ الابنُ: « و إذا أجُرُّ ذَيلَها؛ ماذا تَفعَلينَ؟. الترجمة: مادر به پسرش گفت: « اگر (هر گاه) گربه را بزني؛ تو را خواهم زد و اگر گوشش را بكشي؛ گوشَت را مي كشم.» پسر گفت: « و اگر دمش را بكشم؛ چه كار مي كني؟» ا الابتسامةُ التاسِعةُ 9الكَذّابُ الأوّلُ: « عِندى بِناءٌ مِن مِائةِ طابِقٍ! الطّابِقُ المِائةٌ فَوقَ السَّحاب!» الكذّابُ الثّانـى: « هذا أمرٌ بَسيطٌ. عِندى حمارٌ كبيرٌ؛ أرجُلُهُ عَلَي الأرضِ و رأسُهُ فـى السَّحاب! » الكذّابُ الأوّل: وَ كَيفَ تركَبُ عَلي هذا الحِمار؟» الكذّابُ الثّانـى: « أذهَبُ فَوقَ سَطحِ بِنائكَ.» الترجمة: دروغگوي اوّل: ساختماني صد طبقه دارم كه طبقه صدم بالاي ابر است. دروغگوي دوم: اين چيز ساده اي است . الاغ بزرگي دارم كه پاهايش روز زمين و سرش در ابر است. دروغگوي اوّل: « و چگونه روي اين الاغ سوار مي شوي؟ » دروغگوي دوم: « روي بام ساختمانت مي روم.» الابتسامةُ العاشرةُ 10 اِلتَقَي رَجُلٌ نحيفٌ بِرَجُلٍ سَمينٍ. فبادَرَهُ الرَّجُلُ السَّمينُ و قالَ لَهُ ضاحِكاً: «النّاسُ يقولون فـىالبلاد مَجاعة.» فقالَ النَّحيفُ :« نَعَم و يقولون إنّكَ سَبَبُ المجاعة.» الترجمة: مرد لاغري به مرد چاقي برخورد كرد . مرد چاق پيشدستي كرد و با خنده به او گفت: « مردم مي گويند در كشور قحطي شده است.» مرد لاغر گفت: « بله و مي گويند كه تو علّت قحطي هستي.» http://amoozesharabi20.wordpress.com/ |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 0:44 توسط پویا پارسا و سام پروین و علی اردکانی
|
|
||
|
|
|
|
|
ظل أسدٌ قويٌ يحكم الغابةَ سنواتٍ طويلةً وكانت جميعُ الحيوانات تخافه وتطيع أوامرَه كان الأسد يحصل على طعامه بالقوة يطارد الفريسة ويهجم عليها ويفترسها بأ نيابه الحادة ولا يتركها حتى يشبع ثم تأتي الحيوانات وتأكل من بقايا طعامه. ( شیری قوی سالهای طولانی بر جنگلی حکومت می کرد و همه حیوانات از او می ترسیدند و اوامرش را اطاعت می کردند ، شیر غذایش را با قدرت تمام بدست می آورد و شکار را دنبال می کرد و به ان حمله ور می شد و با چنگالهای تیزش آن را شکار می کرد و رها یش نمی کرد تا اینکه سیر می شد. سپس حیوانات دیگر می آمدند و با قیمانده غذایش را می خوردند. كبر الأسد وصار عجوزاً ضعيفاً وذات يوم شـــَعـــَر بالمرض وأحسّ بالضعف الشديد وأصبح غير قادر على أن يصطاد. شعر الأسدُ بالجوع وراح يفكــّر في طريقةٍ يحصل فيها على طعامه. ( شیر مسن شد و پیر و ضعیف گردید و روزی احساس بیماری کرد و ضعف شدیدی را حس نمود و به گونه ای شد که قادر به شکار کردن نبود .و احساس گرسنگی کرد و به راهی فکر می کرد که از ان طریق غذایش را بدست بیاورد) . قال الأسدُ لنفسه ما زالت الحيواناتٌُ تحترمني وتخافني وتسمع كلامي لا ينبغي أبداً أن أظهر لها أنني أصبحتُ كبيرَ السن ضعيفاً وإلا فإنها لن تخشاني ولن تطيع أوامري لكن سأعلن عن مرضي وأبقى داخل بيتي ولا بدّ أن تحضر الحيوانات لزيارتي وبذلك سيأتيني طعامي من غير أن أتعب نفسي في الحصول عليه. ( شیر با خود گفت هنوز حیوانات به من احترام می گذارنند و از من می ترسند و سخن مرا گوش می دهند اصلاً سزاوار نیست که به آنها ابراز کنم که پیر و ضعیف شده ام و گرنه آنها از من نخواهند ترسید و اوامرم را اطاعت نخواهند کرد ولی مریضیم را اعلام خواهم کرد و داخل خانه ام می مانم و ناچار حیوانات به عیادت من می آیند و بدین ترتیب غذایم را بدون اینکه خودم رادر راه حصول آن خسته کنم بدست خواهم آورد ). قصد الأسدُ أن يعلن خبرَ مرضه للجميع كانت الحيواناتُ تخاف غضبَ الأسد وبطشه إن هي لم تقم بالواجب لذلك سارعت الحيوانات إلى زيارته في بيته والسؤال عنه والدعاء له بالشفاء لكن كلما دخل حيوانٌ بيتَ الأسد هجم عليه وفتك به وأكله . كان الأسد سعيداً لأنه لا يتعب في الحصول على طعامه. فهو لم يعد قادراً على أن يطارد أيّ حيوان مهما كان بطيئاً لكن الطعام اللذيذ كان يأتي إليه في بيته وهو جالس لا يتحرك فيأكل منه حتى يشبع . ( شیر تصمیم گرفت که خبر بیماریش را به همه اعلام کند ؛ حیوانات از خشم و عصبانیت شیر می ترسیدند اگر به تکلیف خود عمل نمی کردند به خاطر همین حیوانات برای دیدنش و احوالپرسی و دعا برای شفایش به خانه اش شتافتند ولی هر حیوانی که داخل می شد شیر به او حمله می کرد و او را می درید و می خوردش . شیر خوشبخت بود زیرا برای بدست اوردن غذایش خسته نمیشد. او قادر به دنبال کردن هیچ حیوانی نبود هر چند که ان حیوان کند راه می رفت ولی غذای لذیذ خودش به خانه اش می آمد در حالیکه او نشسته بود و حرکت نمی کردپس از ان می خورد تا سیر می شد ). وفي يوم من الأيام كان الدور على الثعلب ليزور الأسد ويسأله عن صحته ويطمئن على حاله. توجه الثعلبُ إلى بيت الأسد وهمّ بالدخول لكنه نظر إلى الأرض عند مدخل البيت وتوقف سأل الثعلب الأسد عن حاله وهو واقف في مكانه خارج البيت أجاب الأسد ما زلت مريضاً يا صديقي الثعلب لكن لماذا تقف بعيداً أدخل يا صديقي لأستمتع بحديثك الحلو وكلامك الجميل فأجابه الثعلب لا يا صديقي الأسد كان بودي أن أدخل بيتك لأنظر إليك من قرب لكني أرى آثار أقدام كثيرة تدخل بيتك ولم أرى أثر لقدم واحدة خرجت منه . ( در روزی از روزها نوبت به روباه رسید که شیر را ملاقات کند و از سلامتش بپرسد و از حالش مطمئن شود روباه به خانه شیر روی آورد و تصمیم گرفت داخل شود ولی او به زمین نزد ورودی خانه نگاه کرد و ایستاد. روباه از شیر حالش را پرسید در حالیکه در جایش در خارج از خانه ایستاده بود . شیر پاسخ داد هنوز مریضم ای دوست روباهم ولی چرا دور می ایستی . داخل شو دوست من تا از سخن شیرینت استفاده کنم روباه جواب داد نه ای دوست شیر من ، شایسته دوستیمان است که داخل خانه ات شوم و تو را از نزدیک ببینم ولی من جای پاهای زیادی را می بینم که به خانه ات وارد شده اند و لی حتی یک جای پا نمی بینم که از خانه ات خارج شده باشد .) http://www.eduarabic.blogfa.com/post-57.aspx |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 23:48 توسط پویا پارسا و سام پروین و علی اردکانی
|
|
||
|
|
|
|
|
به نام پروردگار هستي
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 23:3 توسط پویا پارسا و سام پروین و علی اردکانی
|
||
|
|
|
|
![]() |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 22:41 توسط پویا پارسا و سام پروین و علی اردکانی
|
|
||
|
|
|
|
![]() |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 22:39 توسط پویا پارسا و سام پروین و علی اردکانی
|
|
||
|
|
|
|
![]() |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 22:38 توسط پویا پارسا و سام پروین و علی اردکانی
|
|
||
|
|
|
|
|
گرد آورندگان مطالب این وبلاگ : ۱.
سام پروین ۲.علی اردکانی ۳.پویا پارسا |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 20:52 توسط پویا پارسا و سام پروین و علی اردکانی
|
||
|
|
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 15:30 توسط پویا پارسا و سام پروین و علی اردکانی
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
|
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 15:25 توسط پویا پارسا و سام پروین و علی اردکانی
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
|
|
|||||||||||||||||||||
| ||||||||||||||||||||||